کمی پنجره


نویسنده: یک حوا در ۲۰ شهریور , ۱۳۸۸

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ إِنَّا لَا نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا/أُوْلَئِکَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ وَیَلْبَسُونَ ثِیَابًا خُضْرًا مِّن سُندُسٍ وَإِسْتَبْرَقٍ مُّتَّکِئِینَ فِیهَا عَلَى الْأَرَائِکِ نِعْمَ الثَّوَابُ وَحَسُنَتْ مُرْتَفَقًا

کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‏اند [بدانند که] ما پاداش کسى را که نیکوکارى کرده است تباه نمى‏کنیم/آنانند که بهشتهاى عدن به ایشان اختصاص دارد که از زیر [قصرها]شان جویبارها روان است در آنجا با دستبندهایى از طلا آراسته مى‏شوند و جامه‏هایى سبز از پرنیان نازک و حریر ستبر مى‏پوشند در آنجا بر سریرها تکیه مى‏زنند چه خوش پاداش و نیکو تکیه‏گاهى.

نوشته شده در قرآن | یک نظر »

نویسنده: یک حوا در ۲۰ شهریور , ۱۳۸۸

یک‌ نفر دنبال‌ خدا می‌گشت، شنیده‌ بود که‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمری‌ دیده‌ بود که‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد می‌کشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌های‌ آسمان‌ بالا می‌رفت، ابرها را کنار می‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را می‌تکاند. ماه‌ را بو می‌کرد و ستاره‌ها را زیر و رو.او می‌گفت: خدا حتماً‌ یک‌ جایی‌ همین‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگی‌ می‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ که‌ کسی‌ بر آن‌ تکیه‌ زده‌ باشد. او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختی‌ بود و نه‌ کسی. نه‌ رد پایی‌ روی‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌ای‌ لای‌ ستاره‌ها.

از آسمان‌ دست‌ کشید، از جست‌وجوی‌ آن‌ آبی‌ بزرگ‌ هم.
آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمین‌ زیر پایش‌ افتاد. زمین‌ پهناور بود و عمیق. پس‌ جا داشت‌ که‌ خدا را در خود پنهان‌ کند.
زمین‌ را کند، ذره‌ذره‌ و لایه‌لایه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.
خاک‌ سرد بود و تاریک‌ و نهایت‌ آن‌ جز یک‌ سیاهی‌ بزرگ‌ چیز دیگری‌ نبود.
نه‌ پایین‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمین‌ و نه‌ آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه‌ها مانده‌ بود. دریاها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت. پشت‌ کوه‌ها و قعر دریا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زیر تک‌تک‌ همه‌ ریگ‌ها را. لای‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبری‌ نبود، از خدا خبری‌ نبود.
ناامید شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.
آن‌ وقت‌ نسیمی‌ وزیدن‌ گرفت. شاید نسیم‌ فرشته‌ بود که‌ می‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ که‌ خستگی‌ مرگ‌ است. هنوز مانده‌ است، وسیع‌ترین‌ و زیباترین‌ و عجیب‌ترین‌ سرزمین‌ هنوز مانده‌ است. سرزمین‌ گمشده‌ای‌ که‌ نشانی‌اش‌ روی‌ هیچ‌ نقشه‌ای‌ نیست.
نسیم‌ دور او گشت‌ وگفت: اینجا مانده‌ است، اینجا که‌ نامش‌ تویی. و تازه‌ او خودش‌ را دید، سرزمین‌ گمشده‌ را دید. نسیم‌ دریچه‌ کوچکی‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همین‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تکیه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشی‌ که‌ در پی‌ اش‌ بود. همین‌جاست.
سال‌ها بعد وقتی‌ که‌ او به‌ چشم‌های‌ خود برگشت. خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمین. هم‌ زیر ریگ‌های‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌های‌ کوه، هم‌ لای‌ ستاره‌ها و هم‌ روی‌ ماه.

نوشته شده در عرفان‌ نظرآهاری‌ | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۲۰ شهریور , ۱۳۸۸

کجا می روی ؟
با تو هستم
ای رانده حتی از اینه
ای خسته حتی از خودت
کجای این همه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی ؟
کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟
سر به راه
رو به نمی دانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود می بری ؟
چرا عکس های چند سالگی را به ماه نشان می دهی ؟
خلوت کوچه ها را چرا به باد می دهی ؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد می دود
حرفی برای تو دارد
سطری نشانی راهی
خیالت من از این همه فریب
که در کتابخانه های دنیا به حرف می ایند
و در روزنامه های تا غروب می میرند
چیزی نفهمیده ام ؟
خیالت من از پنجره های باز خانه ی سالمندان
که رو به از صبح توپ بازی
تا بای بای تیله ها و گلسر های رنگی حسرت می کشند
چیزی نفهمیده ام ؟
هنوز راهی از چشم های خیسم
رو به خک بازی در باغ و
پله های شکسته ی روز دبستان
می رود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالی ام می بخشید
می شکند
حالا در این بی کجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف می زنی ؟
تمام چشم های شهری شده نگاهت می کنند
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم

نوشته شده در هیوا مسیح | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۲۰ شهریور , ۱۳۸۸

برگردان: سیامک گلشیری

کورمال کورمال از حومه تاریک شهر گذشت. خانه‌های ویران در برابر آسمان قد افراشته بودند. ماه به چشم نمی‌خورد و سنگ‌فرش از قدم‌های دیر هنگام در هراس بود. سپس به چوب لگد زد تا آنکه توفال پوسیده‌ای از آن ناله‌ای کرد و جدا شد. چوب طعم شیرین و ترد داشت. کورمال کورمال از حومه تاریک شهر برگشت. ستاره‌ای در آسمان نبود.
وقتی در را باز کرد (با این‌کار ناله در بلند شد)، چشمان آبی و بی‌حا زنش به او خیره شد. نگاه از چهره خسته حکایت می‌کرد. نفس‌هایش در آن اتاق سفید می زد، چون بسیار سرد بودند. مرد زانوی استخوانی‌اش را خم کرد و چوب را شکست. چوب ناله‌ای کرد. آن وقت تردی و شیرینی همه‌جا را آکند. تکه‌ای از آن را جلو بینی گرفت. کمابیش بوی کیک می‌داد.
ادامه مطلب »

نوشته شده در داستان | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۱ شهریور , ۱۳۸۸

اللهمَّ قََرِِِّبنی فیهِ اِلی مَرضاتِکَ
وَ جَنِّبنی فیهِ مِن سَخَطِکَ وَ نَقِماتِکَ
وَ وَفّّقنی فیهِ لِقرائةِ ایاتِکَ بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الراحِمین

خدایا نزدیک کن مرا در این ماه به سوی خوشنودیت
و برکنارم دار در آن از خشم و انتقامت
و توفیق ده مرا در آن برای خواندن آیات قرآن به رحمت خودت ای مهربانترین مهربانان

نوشته شده در دعا | ۳ نظرات »

نویسنده: یک حوا در ۳۱ مرداد , ۱۳۸۸

“اللهمَّ اجعل صِیامی فیهِ صِیامَ الصائِمین، وَ قِیامی فیهِ قِیامَ القائِمین، وَ نَبِّهنی فیهِ عَن نَومَةِ الغافِلین، وَ هَب لی جُرمی فیهِ یا اِلهَ العالَمین، وَاعفُ عَنّی یا عافِیاً عَنِ المُجرِمین.”

دعای روز اول

خدایا روزه مرا در این روز مانند روزه داران حقیقی که مقبول توست قرار ده ، واقامه نمازم را مانند نمازگزاران واقعی مقرر فرما ، ومرا از خواب غافلان « از یاد تو » هوشیار وبیدار ساز وهم در این روز جرم و گناهم را ببخش ای خدای عالمیان واز زشتیهایم عفو فرما ای عفو کننده از گنهکاران .

نوشته شده در دعا | یک نظر »

نویسنده: یک حوا در ۲۱ مرداد , ۱۳۸۸

إِذَا نَزَلَتْ بِهِ وَ لِسَانُ اَلصِّدْقِ یَجْعَلُهُ اَللَّهُ لِلْمَرْءِ فِی اَلنَّاسِ خَیْرٌ لَهُ مِنَ اَلْمَالِ یَرِثُهُ غَیْرُهُ

نام نیکى که خدا براى آدمى در میان مردم مى‏گذارد از مالى که دیگران براى او به میراث مى‏گذارند بهتر است .

خطبه ی ۲۳-نهج البلاغه

نوشته شده در نهج البلاغه | ۲ نظرات »

نویسنده: یک حوا در ۲۱ مرداد , ۱۳۸۸

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان

لَا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَامَةِ ﴿۱﴾
سوگند به روز قیامت (۱)

وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ ﴿۲﴾
و سوگند به نفس لوامه و وجدان بیدار و ملامتگر که رستاخیز حق است (۲)

أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ ﴿۳﴾
آیا انسان مى‏پندارد که هرگز استخوانهاى او را جمع نخواهیم کرد (۳)

بَلَى قَادِرِینَ عَلَى أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ ﴿۴﴾
آرى قادریم که حتى خطوط سر انگشتان او را موزون و مرتب کنیم (۴)

بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ ﴿۵﴾
انسان شک در معاد ندارد بلکه او مى‏خواهد آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قیامت در تمام عمر گناه کند (۵)

یَسْأَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ ﴿۶﴾
از این‏رو مى‏پرسد قیامت کى خواهد بود (۶)

فَإِذَا بَرِقَ الْبَصَرُ ﴿۷﴾
بگو در آن هنگام که چشمها از شدت وحشت به گردش در آید (۷)

وَخَسَفَ الْقَمَرُ ﴿۸﴾
و ماه بى‏نور گردد (۸)

وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ ﴿۹﴾
و خورشید و ماه یک جا جمع شوند (۹)

یَقُولُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ أَیْنَ الْمَفَرُّ ﴿۱۰﴾
آن روز انسان مى‏گوید راه فرار کجاست (۱۰)

کَلَّا لَا وَزَرَ ﴿۱۱﴾
هرگز چنین نیست راه فرار و پناهگاهى وجود ندارد (۱۱)

إِلَى رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ ﴿۱۲﴾
آن روز قرارگاه نهایى تنها بسوى پروردگار تو است (۱۲)

یُنَبَّأُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ ﴿۱۳﴾
و در آن روز انسان را از تمام کارهایى که از پیش یا پس فرستاده آگاه مى‏کنند (۱۳)

بَلِ الْإِنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ ﴿۱۴﴾
بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است (۱۴)

وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِیرَهُ ﴿۱۵﴾
هر چند در ظاهر براى خود عذرهایى بتراشد (۱۵)

لَا تُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ ﴿۱۶﴾
زبانت را بخاطر عجله براى خواندن آن [= قرآن] حرکت مده (۱۶)

إِنَّ عَلَیْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ ﴿۱۷﴾
چرا که جمع‏کردن و خواندن آن بر عهده ماست (۱۷)

فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ﴿۱۸﴾
پس هر گاه آن را خواندیم از خواندن آن پیروى کن (۱۸)

ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا بَیَانَهُ ﴿۱۹﴾
سپس بیان و توضیح آن نیز بر عهده ماست (۱۹)

کَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ ﴿۲۰﴾
چنین نیست که شما مى‏پندارید و دلایل معاد را کافى نمى‏دانید بلکه شما دنیاى زودگذر را دوست دارید و هوسرانى بى‏قید و شرط را (۲۰)

وَتَذَرُونَ الْآخِرَةَ ﴿۲۱﴾
و آخرت را رها مى‏کنید (۲۱)

وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ﴿۲۲﴾
آرى در آن روز صورتهایى شاداب و مسرور است (۲۲)

إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ ﴿۲۳﴾
و به پروردگارش مى‏نگرد (۲۳)

وَوُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ ﴿۲۴﴾
و در آن روز صورتهایى عبوس و در هم کشیده است (۲۴)

تَظُنُّ أَن یُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ ﴿۲۵﴾
زیرا مى‏داند عذابى در پیش دارد که پشت را در هم مى‏شکند (۲۵)

کَلَّا إِذَا بَلَغَتْ التَّرَاقِیَ ﴿۲۶﴾
چنین نیست که انسان مى‏پندارد او ایمان نمى‏آورد تا موقعى که جان به گلوگاهش رسد (۲۶)

وَقِیلَ مَنْ رَاقٍ ﴿۲۷﴾
و گفته شود آیا کسى هست که‏این بیمار را از مرگ نجات دهد (۲۷)

وَظَنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ ﴿۲۸﴾
و به جدائى از دنیا یقین پیدا کند (۲۸)

وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ ﴿۲۹﴾
و ساق پاها از سختى جان دادن به هم بپیچد (۲۹)

إِلَى رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ ﴿۳۰﴾
آرى در آن روز مسیر همه بسوى دادگاه پروردگارت خواهد بود (۳۰)

فَلَا صَدَّقَ وَلَا صَلَّى ﴿۳۱﴾
در آن روز گفته مى‏شود او هرگز ایمان نیاورد و نماز نخواند (۳۱)

وَلَکِن کَذَّبَ وَتَوَلَّى ﴿۳۲﴾
بلکه تکذیب کرد و روى‏گردان شد (۳۲)

ثُمَّ ذَهَبَ إِلَى أَهْلِهِ یَتَمَطَّى ﴿۳۳﴾
سپس بسوى خانواده خود باز گشت در حالى که متکبرانه قدم برمى‏داشت (۳۳)

أَوْلَى لَکَ فَأَوْلَى ﴿۳۴﴾
با این اعمال عذاب الهى براى تو شایسته‏تر است‏شایسته‏تر (۳۴)

ثُمَّ أَوْلَى لَکَ فَأَوْلَى ﴿۳۵﴾
سپس عذاب الهى براى تو شایسته‏تر است‏شایسته‏تر (۳۵)

أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدًى ﴿۳۶﴾
آیا انسان گمان مى‏کند بى‏هدف رها مى‏شود (۳۶)

أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِّن مَّنِیٍّ یُمْنَى ﴿۳۷﴾
آیا او نطفه‏اى از منى که در رحم ریخته مى‏شود نبود (۳۷)

ثُمَّ کَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى ﴿۳۸﴾
سپس بصورت خون‏بسته در آمد و خداوند او را آفرید و موزون ساخت (۳۸)

فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَالْأُنثَى ﴿۳۹﴾
و از او دو زوج مرد و زن آفرید (۳۹)

أَلَیْسَ ذَلِکَ بِقَادِرٍ عَلَى أَن یُحْیِیَ الْمَوْتَى ﴿۴۰﴾
آیا چنین کسى قادر نیست که مردگان را زنده کند (۴۰)

نوشته شده در قرآن | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۲۱ مرداد , ۱۳۸۸

می روی اما گریز چشم وحشی رنگ تو
راز این اندوه بی آرام نتواند نهفت
می روی خاموش و می پیچد به گوش خسته ام
آنچه با من لرزش لبهای بی تاب تو گفت
چیست ای دلدار این اندوه بی آرام چیست
کز نگاهت می تراود نازدار و شرمگین ؟
آه می لرزد دلم از ناله ای اندوه بار
کیست این بیمار در چشمت که می گرید حزین ؟
چون خزان آرا گل مهتاب رویا رنگ و مست
می شکوفد در نگاهت راز عشقی ناشکیب
وز میان سایه های وحشی اندوه رنگ
خنده می ریزید به چشمت آرزویی دل فریب
چون صفای آسمان در صبح نمنک بهار
می تراود از نگاهت گریه پنهان دوش
آری ای چشم گریز آهنگ سامان سوخته
بر چه گریان گشته بودی دوش ؟ از من وامپوش
بر چه گریان گشته بودی ؟ آه ای چشم سیاه
از تپیدن باز می ماند دل خوش باورم
در گمان اینکه شاید شاید آن اشک نهان
بود در خلوت سرای سینه ات یادآورم

نوشته شده در هوشنگ ابتهاج | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۲۱ مرداد , ۱۳۸۸




(برای خواندن ترجمه ی فارسی روی عکس کلیک کنید)

۱ Blessed is the man
who does not walk in the counsel of the wicked
or stand in the way of sinners
or sit in the seat of mockers.

2 But his delight is in the law of the LORD,
and on his law he meditates day and night.

3 He is like a tree planted by streams of water,
which yields its fruit in season
and whose leaf does not wither.
Whatever he does prospers.

4 Not so the wicked!
They are like chaff
that the wind blows away.

5 Therefore the wicked will not stand in the judgment,
nor sinners in the assembly of the righteous.

6 For the LORD watches over the way of the righteous,
but the way of the wicked will perish.

نوشته شده در مزامیر داوود(ع) | بدون نظر »

مرجع