من شهر را خوب بُلَدم!
خیال میکنی دلم را،
نابُلَد بایدها به شهر آوردهام وُ به کاهدان زدهام؟
تو راستی راستی هنوز باورت میشود
که در خلوتِ خیابانِ این شهرِ ناشلوغ
که عطرِ عابرانش بوی بن بست میدهد
هیچ نگاهی طعمِ دریا را به دهانم نمیریزد،
دلم را گم میکنم؟
منی که دیوارهای این شهر را دریچهام
پروانههایش را مادر
و نمازِ سحرگاهِ هر روزم را
به زبانِ زمین پرواز میدهم
تو فکر میکنی هنوز
دلم را ناشتای نوازش
و نابُلَد بایدها به شهر کوچ دادهام وُ
راز بیقراری قاصدکها را
حالیم نیست؟
نه عزیز دلم!
من شهر را خوب بلدم
حتا تمام دنیایی را که تو امروز
به صفحهی مانیتورت میبینی
من درست در هفت سالگی
در دوزخِ دستهای خستهی پدرم
و زخمِ کتفهای مادرم فهمیدم
اما فقط میخواستم در کوله بار فردا و فرداهایم
بذری از اگر وُ … شاید وُ … نکاشته باشم
و گرنه
بلدٍ بایدهای شهر
عطشِ واژههایم را
فرو نمینشاند.
نوشته شده در بهمن قره داغی
۶ نظرات برای “فقط می خواستم|بهمن قره داغی”
گفت:فقیر ۲۵ آذر ۱۳۸۷ در ۱:۵۱ ب.ظ
خیلی قشنگ بود…خوب دیگه داره از این آقا بهمنتون خوشم میاد.
یاعلی
گفت:فقیر ۲۵ آذر ۱۳۸۷ در ۲:۰۸ ب.ظ
سلام خسته نباشید
من یک سوالی داشتم هر وقت دیدید لطفا سریع پاسخم را بدهید:
می خواستم بدانم نظرتان در مورد بلاگها چیست و آیا از بلاگفا بهتر است؟
اگر در مورد وبلاگهای دیگر هم چیزی می دانستید لطف بفرمائید اگر وقت کردید به من بگویید.
یاعلی
گفت:خط سوم ۲۷ آذر ۱۳۸۷ در ۵:۴۳ ب.ظ
من هنوز می خوانمت تو هم مرا می خوانی؟
چرا هیچ وقت خودت نمی نویسی؟
گفت:فقیر ۴ دی ۱۳۸۷ در ۵:۰۵ ب.ظ
سلام
می خواستم بدانم نظرتان در مورد بلاگها چیست و آیا از بلاگفا بهتر است؟
اگر در مورد وبلاگهای دیگر هم چیزی می دانستید لطف بفرمائید اگر وقت کردید به من بگویید.
یاعلی
گفت:جابر ۱۰ دی ۱۳۸۷ در ۶:۳۷ ب.ظ
سلام
خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا
مثل همیشه زیبا بود
گفت:مهدی ۱۴ دی ۱۳۸۷ در ۳:۲۴ ب.ظ
سلام همراه عزیز
وبلاگ ترانه علیدوستی
با آخرین اخبار به روز شد
:
لینکستان درباره مانیفست چو و کلیپی از تمرین آن
یادمان خسرو شکیبایی
درباره الی
درج گزارشی از وبلاگ خبری در روزنامه جام جم و درخواست انتقاد و راهنمایی از شما
کلیپ حضور گلشیفته فراهانی در شب چله چلچراغ۸۶
و بسیاری مطالب دیگر
مشتاق حضورتان هستم
….
سلام
احوال شما
شرمنده که مدتی حضور نداشتم در وبلاگ خوب شما
بالاخره شما اینجا حرف از ادبیات می زنید و من هم که شیفته اش هستم.
بیشتر با هم باشیم.
نشراندوهم را می خوانی عزیز؟
…
شعر را خواندم و چه تلخ است غریبه گی در میان آشناها و آشنا بودن در میان غریبه ها و آنکه آشناست…امان از دست این آشناها که تا احتیاج ات را می فهمند می روند و غریبه می شوند
ارسال نظر