کمی پنجره


نویسنده: یک حوا در ۲۲ اسفند , ۱۳۸۷

یک‌ مشت‌ دانه‌ گندم، توی‌ پارچه‌ای‌ نمناک‌ خیس‌ خوردند؛ جوانه‌ زدند و سبز شدند. کمی‌ که‌ بالا آمدند، دورشان‌ را روبانی‌ قرمز گرفت‌ و همسایه‌ سکه‌ و سیب‌ شدند.بشقاب‌ سبزه‌ آبروی‌ سفره‌ هفت‌سین‌ بود.
دانه‌های‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خیالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهای‌ طلایی. آنها به‌ پایان‌ قصه‌ فکر می‌کردند؛ به‌ قرص‌ نانی‌ در سفره‌ و اشتیاق‌ دستی‌ که‌ آن‌ را می‌چیند. نان‌ شدن‌ بزرگترین‌ آرزوی‌ هر دانه‌ گندم‌ است.

بشقاب‌ سبزه‌ آبروی‌ سفره‌ هفت‌سین‌ بود.
دانه‌های‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خیالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهای‌ طلایی. آنها به‌ پایان‌ قصه‌ فکر می‌کردند؛ به‌ قرص‌ نانی‌ در سفره‌ و اشتیاق‌ دستی‌ که‌ آن‌ را می‌چیند. نان‌ شدن‌ بزرگترین‌ آرزوی‌ هر دانه‌ گندم‌ است.
اما برگ‌های‌ تقویم‌ تند و تند ورق‌ خورد و سیزدهمین‌ برگ‌ پایان‌ دانه‌های‌ گندم‌ بود.
روبان‌ قرمز پاره‌ شد و دستی‌ دانه‌های‌ گندم‌ را از مزرعه‌ کوچکشان‌ جدا کرد. رویای‌ نان‌ و گندم‌ تکه‌تکه‌ شد. و این‌ آخر قصه‌ بود.
دانه‌ها دلخور بودند، از قصه‌ای‌ که‌ خدا برایشان‌ نوشته‌ بود.
پس‌ به‌ خدا گفتند: این‌ قصه‌ای‌ نبود که‌ دوستش‌ داشتیم، این‌ قصه‌ ناتمام‌ است‌ و نان‌ ندارد.
خدا گفت: قصه‌ شما کوتاه‌ بود، اما ناتمام‌ نبود. قصه‌ شما، قصه‌ جوانه‌ زدن‌ بود و روییدن. قصه‌ سبزی، قصه‌ای‌ که‌ برای‌ فهمیدنش‌ عمری‌ باید زیست.
قصه‌ شما، قصه‌ زندگی‌ بود و کوتاهی‌اش، رسالتتان‌ گفتن‌ همین‌ بود.
خدا گفت: قصه‌ شما اگرچه‌ نان‌ نداشت، اما زیبا بود، به‌ زیبایی‌ نان.

نوشته شده در عرفان‌ نظرآهاری‌

۲ نظرات برای “قصه‌ای‌ به‌ زیبایی‌ نان‌|عرفان‌ نظرآهاری‌”

گفت:فقیر ۲۹ اسفند ۱۳۸۷ در ۶:۱۱ ب.ظ

خیلی زیبا بود لذت بردم…
یه پاراگراف دوبار تکرار شده…

یاحق

گفت:بوحمزه ۹ فروردین ۱۳۸۸ در ۶:۵۱ ق.ظ

سلام
خسته نباشید .
آثار خانم عرفان نظر آهاری ساده اما زیباست.نشان می دهد به اطراف خود با دقت نگاه می کند وبه هر اتفاق که ممکن است برای دیگران ساده وگذرا باشد نگاه خاص دارد.

ارسال نظر

تچر آی تی