کمی پنجره


نویسنده: یک حوا در ۲۲ اسفند , ۱۳۸۷

کسی مرا دوست ندارد.همه مرا فراموش کرده اند. انگارنه انگارکه دختری بوده به اسم یاسی . بابای نادان . آدم بچه خودش را می گذارد توی باغ وحش ؟ حوصله ام توی این قفس سر رفته . هشت قدم بروم به میله های قفس می خورم . تنبل توی قفس روبرو همه اش خواب هست. ریشه ی خشک توی دهنش می گذارد. خیلی یواش می جود وبعد خودش را توی آشغال های کف قفس می مالد . اگر پشه هم توی دماغش برود چشمش را باز نمی کند . دماغ سیاهش را تکان می دهد تا پشه را بپراند . من هم دلم می خواهد همه اش بخوابم ولی خوابم نمی برد . مامان مرا دوست ندارد . مامان به بابا گفت : ” یا جای من هست یا جای این جانور !! ” دلم می خواهد دوباره روی مبل جلو تلویزیون بنشینم کارتون ببینم . مامان بد اخلاق . بابا با من مهربان بود . عینک آفتابی اش رامی داد بزنم تا نور تلویزیون چشمم را اذیت نکند . غذا می کرد دهنم . مامان بد بد نگاهم می کرد و می گفت : ” جانور بد ترکیب!حتما همین یاسی مرا خورد ه .”
وقتی کارتون می دیدم می زد شبکه مد لباس . اگرآن شب کارتون گرگ و دارکوب نداشت الان من آدم بودم . تقصیرشبکه کارتون شد . اینجا بوی بد شیرها و گرازهای خورخورو می رود توی دماغم . توی سرم پراز بوی بد شده. اگر فوت محکم کنم همه جا بوی گند می گیرد . همه بوها با هم قاطی شده . بوی خرس سیاه ’ میمون ’ شتر مرغ ’ تنبل استوایی ’ گراز .
اگر به گلهای پارک فوت کنم دیگر کسی گل نمی چیند . ناخنم را توی گوجه های له شده می کنم و روی تکه کاغذی می نویسم : ” لعنت به کسی که بوی بد بدهد . و می اندازم توی قفس خرس سیا ه . خاک بر سر بو گندو سواد ندارد باز هم بوی بد می دهد . پشت گوشم خیلی می خارد . شپش چاقی زیر ناخن درازم گیر کرده
و دست و پای ریزش را تکان می دهد . توی شکمش مثل شکم ماهی پیداست . می خواهم لهش کنم تا خونم را از توی شکمش پس بگیرم . یکی جیغ می کشد : ” مرا نکش . من خانم بهداشت مدرسه هستم . ” – خانم ددت شما هستی ؟ ببخشید . بچه ها می گفتن ددت از بس دنبال شپش بودید . – حق داشتن . بالاخره آهش دامنو گرفت . – آه کی ؟ اشک گردی از کنار چشمش سرازیر می شود . – آخرین شپش . -
بالاخره پیدا کردین . حالا تو سر کی بود ؟ – هیشکی . لای لباسهای بچگی خودم . روی یقه ی سفید روپوشم . – چه کارش کردین ؟ – با همان یقه گذاشتمش توی توستر . شپش بیچاره بور بود سیاه شد بعد باد کرد و ترکید. من کبابش کردم .
دوباره گریه کرد . – آخ چه طور دلت آمد ؟ خانم ددت آهی کشید و چشمهای توپ توپی اش را چند بار به هم زد . – وقتی ترکید مایع عجیبی پرید توی چشمم .
چشمم خیلی می سوخت . چشم که باز کردم دیدم لای پرزهای پا دری آشپزخانه هستم
. – چه طوری آمدین این جا ؟
- قصه اش دراز هست . مدتی توی تن چیتای خودم بودم . تا اینکه از بی سرپرستی آوردنش این جا . شنیدم این جا موش کوری هست که می تواند بنویسد . برای همین آمدم پشت گوش تو تا به کمک هم از این باغ وحش به بهداشت شکایت کنیم . – چه طوری این همه راه آمدی اینجا قفس میمون ها که روی تپه است . – این دیگر از خاصیت شپش بودن هست . شپش بودن خاصیت های زیادی دارد . من وقتی شپش شدم تازه فهمیدم شپش چه موجود خونگرم و دوست داشتنی است . کافی هست خون توی رگهای کسی حرکت کند . یکی انگار از دور مرا صدا می زند و من باید بروم . بروم تا برسم به یک جای گرم و امن کثیف . بعضی وقت ها همه رگها مرا صدا می زنند . توی این باغ وحش همه مرا می خوانند . -
باید هر طور شده از این جا برویم . من می خواهم دوباره آدم بشوم . بروم خانه خودم و دوباره سی دی کارتونم را ببینم . – اسمت چی بود ؟ – یاسمین نازی آباده زادگان . – آهان . یادم آمد . خیلی لاغر مردنی بودی . همه اش زیر خط رشد بودی . تو چرا موش کور شدی ؟ – آن قدر جلو تلویزیون نشستم تا دیر وقت کارتون دیدم که یک شب تبدیل به موش کور شدم . – چطوری آمدی باغ وحش ؟
- صبح از جیغ مامان بیدار شدم . بابا را بیدار کرد و گفت یه موش روی مبل جلو تلویزون هست . بابا هم از ترس مامان مرا آورد این جا . خودم هم ترسیده بودم . با شکم کف قفس خوابیدم . – من خیلی غمگینم . دیگر هیچ وقت آدم نمی شوم . خانم ددت توی گوشم جیغ زد . – من هم غمگینم . ولی با غصه خوردن که چیزی عوض نمی شود . من را ببین یک شپش چاق شدم . از این بدتر می شود . هر آن ممکن است زیر پا له شوم . بلند شو این جور پهن نشو این جا . نشستم کف قفس و گفتم : ” خوب چه کار کنم ؟ ؟ ” – ناسلامتی تو موش کورهستی .
- خوب موش کور هم شد آدم ؟ – موش کور چه کار می کند ؟ مخت را به کار بینداز ! با چنگالهایم زمین را خراشیدم . خانم ددت تشویقم می کرد و توی گوشم جیغ می کشید . بالاخره سر از قفس جوجه تیغی در آوردیم . جوجه تیغی رفت گوشه قفس و گلوله شد . خانم ددت گفت آقای غنجوی نترسید . من هستم . خانم شپش . دیروز همدیگر را دیدیم . جوجه تیغی یواش جلو آمد . سبیل تیغ تیغی داشت . گفتم یاسی هستم . به من زل زد و گفت : ” کجایید خانم عزیز ؟ نمی بینمتان . ” خانم ددت آمد روی پیشانیم و درست از وسط ابرویم رد شد و سر دماغم ایستاد .
چشمهایم داشت چپ می شد . – اوه . سلام خانم مرا ببخشید . خیلی از دیدنتان مشعوف شدم . – ببخشید با این وضع با شما ملاقات می کنم . خاطرتان هست که چقدر . . . – بله شما خیلی زیبا و با شخصیت بودید . یعنی هستین . چشمهای تپل زیبایی دارید خانم. گفتم : ” عمو غنجوی ’ من هستم یاسی . ” – آه خدای من دنیا به هم ریخته تو چرا این شکلی شدی ؟ – شما چرا جوجه تیغی شدین ؟ -
این را باید از آن آرایشگر . . . بپرسید . یک پماد ساختگی موبر داد . رفتم حمام زدم به همه جا ی بدنم یکدفعه همه ی تنم شروع کرد خاریدن و سوختن .
موهای ضخیم و تیزی در آوردم و شدم یک جوجه تیغی گنده منده . خانم ددت گفت :
” اگربه وضع اولم برگردم اول اون آرایشگر . . . را به بهداشت می کشم و بعد هم مسئولیت بهداشت و تغذیه این حیوانهای زبان بسته را می پذیرم . – شما لطف دارین خانم . ولی چه طور از این خراب شده برویم بیرون . – یاسی تونل می کند . می بریمتان بیرون . – آخر من با این هیکل گنده چه طور از این سوراخ رد شوم . اگر انگشتم را توی این سوراخ فرو کنم بسته می شود . خانم ددت چشمهای گردش را جمع کرد و گفت : می بخشید این را می پرسم . دوست دارید شپش بشوید .
- شپش بودن چه طور هست . یعنی فکر می کنید از جوجه تیغی بودن راحتر هست . – زیاد هم بد نیست می توانی به راحتی هر جا که خواستی بروی بدون این که کسی بفهمد . فقط باید مواظب باشی زیر ناخن کسی گرفتار نشوی . – خوب من حاضرم چه طوری می توانم یک شپش بشوم . – ظریف ترین تیغ ات را بکن . عمو غنجوی تیغ نازکی از گونه اش کند وگفت : خوب حالا من شپش می شوم ؟ – نه عزیزم . صبر داشته با ش . با احتیاط نوک تیغ را توی تن من فرو کن . مواظب باش مر ا نکشی
. عموغنجوی تیغ را آورد وسط دماغم . چشمهایم از بس چپ شد خیلی درد گرفت . -
مثل سورمه بکش به چشمت . خانم ددت این را گفت و غش کرد . عمو غنجوی یک چشمش را بست دهنش را کج کرد و تیغ را به چشمش کشید . یکدفعه کف قفس پر از تیغ های ریز و درشت شد . انگار یک جوجه تیغی منفجر شده باشد . خانم ددت هم دیگر روی دماغم نبود . پشت گوشم خیلی می خارید . صدای عمو غنجوی و خانم د د ت را می شنیدم .
عمو غنجوی می گفت : ” اوه چه شپش تپل قشنگی . چه چشمهای تپل قشنگی !! ” خانم ددت می گفت : ” شما هم شپش جنتل منی هستید . ” پشت گوشم خیلی می خارید . خانم ددت گفت : ” ما باید نسل شپش تپل بور را احیا کنیم .
” عمو غنجوی در گوشی گفت : ” پشت گوش این بچه خوب نیست گوشش باز می شود .بهتر است ازاین جا برویم .
” فریاد زدم : ” کجا ؟؟ صبر کنید ! مگر قرار نبود با هم از این جا فرار کنیم ؟؟ ” خانم ددت گفت : ” عزیزم حالا که فکرش را می کنم می بینم من به این جا تعلق دارم . تو خودت تنها برو. ما می رویم ماه عسل توی تن شیر شاید هم خرس . گفتم : ” من که تنهایی نمی تونم برگردم خانه .
” عمو غنجوی گفت : ” زمین را بکن مستقیم برو بعد بپیچ به چپ بعد بروبه راست . ” با آدرسی که عمو غنجوی داد سر از قفس یک جفت طاووس در آوردم . طاووس سفید داشت به طاووس نر که پرهای رنگانش را باز نگه داشته بود می گفت : ” چند تا از اون پرهای دمت را به من بده تا بزنم روی سرم مثل مدل های شبکه مد بشوم . ” مامان وبابا . خدای من آدرس عمو غنجوی درست بود . مامان . . . بابا .

نوشته شده در داستان

یک نظر برای “خاطرات موش کور|لیلا برزگر”

ارسال نظر

تچر آی تی