کمی پنجره


داستان

نویسنده: یک حوا در ۲۰ شهریور , ۱۳۸۸

برگردان: سیامک گلشیری

کورمال کورمال از حومه تاریک شهر گذشت. خانه‌های ویران در برابر آسمان قد افراشته بودند. ماه به چشم نمی‌خورد و سنگ‌فرش از قدم‌های دیر هنگام در هراس بود. سپس به چوب لگد زد تا آنکه توفال پوسیده‌ای از آن ناله‌ای کرد و جدا شد. چوب طعم شیرین و ترد داشت. کورمال کورمال از حومه تاریک شهر برگشت. ستاره‌ای در آسمان نبود.
وقتی در را باز کرد (با این‌کار ناله در بلند شد)، چشمان آبی و بی‌حا زنش به او خیره شد. نگاه از چهره خسته حکایت می‌کرد. نفس‌هایش در آن اتاق سفید می زد، چون بسیار سرد بودند. مرد زانوی استخوانی‌اش را خم کرد و چوب را شکست. چوب ناله‌ای کرد. آن وقت تردی و شیرینی همه‌جا را آکند. تکه‌ای از آن را جلو بینی گرفت. کمابیش بوی کیک می‌داد.
ادامه مطلب »

نوشته شده در داستان | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۲۱ مرداد , ۱۳۸۸

امروز سی‌وسه روز است سرکار نرفته‌ام. سی‌وسه روز است مانده‌ام خانه و هیچ
کجا نرفته‌ام. می‌نشینم روی این راحتی و هیچ‌کاری انجام نمی‌دهم. نه که هیچ
کاری! روزنامه‌ی صبح را ورق می‌زنم و تنها صفحه‌های خودم را می‌خوانم. با
بی‌حوصلگی لیوان چای را می‌نوشم. آن‌قدر بی‌حوصله که خوردن یک لیوان چای
شاید نیم ساعت طول بکشد. چای تلخ است. با چای قند نمی‌خورم. صبح زود بیدار
می‌شوم. فکر کنم صبح زود! پرده‌ی اتاق‌خواب را از سی‌وسه روز پیش کنار
نزده‌ام. پرده آن‌قدر ضخیم است که نمی‌شود سپیده را تشخیص داد. ولی فکر کنم
صبح‌ها زود بیدار می‌شوم. توی تختخواب می‌مانم، پهلو به پهلو می‌شوم، پتو
را می‌کشم روی سرم، دوباره کنار می‌زنم. بعد از مدتی طولانی از تخت می‌آیم
بیرون. روزنامه را هر صبح ساعت هفت شوهر سیمین می‌گذارد پشت در. روزنامه‌ی
خودش را که می‌آورد بالا لطف می‌کند مال ما را هم می‌گذارد پشت در. هم
سیمین هم شوهرش هر دو به راستی لطف دارند.
ادامه مطلب »

نوشته شده در داستان | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۱۴ مرداد , ۱۳۸۸

امادربزرگ قصه گوبرگردان: دنا فرهنگ

ناتاشا توی راه پله همسایه روبروی اتاق شان بارون ولف را دید که نرده ها را
گرفته بود و نفس نفس زنان از پله های چوبی بالا می آمد و ازلای دندان هایش
آرام سوت می زد.
- با این عجله کجا می روی ناتاشا؟
- می روم داروخانه بدهم نسخه بابا را بپیچند. همین الان دکتر رفت. بابا
حالش بهتره.
- راستی؟ خوش خبر باشی.
ادامه مطلب »

نوشته شده در داستان | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۸ مرداد , ۱۳۸۸

  • قرآن محمد(ص)

شاید متذکر شوند

مسلما خداوند قوم ستمگر را هدایت نمی‏کند

حق از جانب پروردگار توست

و البته روی تو به قبله ای که بدان خشنودی گردی بگردانیم.

خدا به خلق مشفق و مهربان است.

این است راه راست

  • مزامیر داوود(ع)

خداوند شبان ما

دعای شکرگزاری

  • نهج البلاغه

توبه شنفته است و کردارها پذیرفته

نوشته شده در داستان | ۵ نظرات »

نویسنده: یک حوا در ۲ مرداد , ۱۳۸۸

شعرفارسی

  • هیوا مسیح

نیمه ی مرطوب ماه
روشنایی راه
کودکی خوابهای ندیده را برایم تعریف می کند
جاده مرا دور می کند

  • حسین پناهی

آوار رنگ

  • سید علی صالحی

بی‌قرارم
گاه لحظه های عجیبی هست
درختچه می داند

خدا می داند

  • بهمن قره داغی

خیس خستگی
تـزویر
بگو باد بیاید
فقط می خواستم
هبوط
نمی بخشمت
که نیلوفرانه دوستت می دارم
تقدیر!
تلخ

  • منوچهر آتشی

سوگوار خفته
باری آری و هزار بار نه
دیدار چهارم
نامی تازه یا انگشتی بر لبان
شروه

  • احمدرضا احمدی

شتاب مکن

من بسیار گریسته ام

  • فریدون مشیری

درس معلم
اشکی در گذرگاه تاریخ

  • محمد معلم

عاشقانه

  • فرشید جوانبخش

۱

  • شفیعی کدکنی

آیینه شکسته

  • سهراب سپهری

از سبز به سبز
سوره تماشا

  • سیمین بهبهانی

جامه ی عید
عود

  • قیصر امین پور

غزل تقویم ها

  • احمد شاملو

شبانه
ارابه ها
شبانه
شبانه

  • خسرو گلسرخی

خاکستر

  • پوریا گل محمدی

نام کوچه را شهید کرده‌اند

  • مهدی اخوان ثالث

۱

  • ابوالفضل زرویی نصرآباد

چقلی

  • یغما گلرویی

به تو نمیشه راس نگفت

نوشته شده در داستان | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۱ مرداد , ۱۳۸۸

  • داستان های ایرانی

۴۶٫ناتاشا|ولادیمیر ناباکوف

۴۵٫پرستو، به غلط بادخورک|سارا قربانی

۴۴٫جمعه‌ها|شیوا ارسطویی

۴۳٫حجله‌های خاموش | مه‌ناز رونقی

۴۲٫آواز|نرگس قندچی
۴۱٫پل|سروش رهگذر
۴۰٫شاعران خانه اجدادی |محمود قلی پور
۳۹٫من عاشق آدم های پولدارم|سیامک گلشیری
۳۸٫قصه خرگوش وگوجه فرنگی|زویا پیرزاد
۳۷٫صید صدف|علی آرام
۳۶٫ماهی‌های رنگی|نسیم نوروزی
۳۵٫عابر پیاده|مهام میقانی
۳۴٫چرا طوطی حرف‮های آدم را تقلید می‌کند|سیام
۳۳٫مینای پنج شنبه|رسول آبادیان
۲۳٫چوب دست|یوسف قوجق
۱۳٫هاید پارک، زیر باران| علی اکبر حیدری
۰۳٫خاطرات موش کور|لیلا برزگر
۹۲٫موج|لیلا قاسمی
۸۲٫علی چنگیزی
۷۲٫هدیه|حسین نیازی
۶۲٫سرخ مثل آرزو|منیژه عارفی
۵۲٫آسمان آبی هم هست|حسن فرهنگ‌فر
۴۲٫آرمان برباد رفته یک چریک|علی آرام
۳۲٫هارمونی ریل راه آهن |محمدحسن ابوحمزه
۲۲٫خلیفه‌ای که به صورت لک‌لک در‌آمد|؟
۱۲٫قصه عینکم|رسول پرویزی
۰۲٫کمربند صاعقه|پرویز دوایی
۹۱٫عالی‌جناب |جعفر مدرس صادقی
۸۱٫بعد از نیمه‌شب|مهرک زیادلو
۷۱٫پژواک |ناهید انواری
۶۱٫برشی از رمان حمید صدر
۵۱٫هر هفته پنج شنبه ها|مریم حسینیان
۴۱٫آمده بود جوراب ببرد|مریم حسینیان
۳۱٫کافه ی الکترا|احمد آرام
۲۱٫مصطفی مستور
۱۱٫چند روایت معتبر در مورد عشق|مصطفی مستور
۰۱٫بیژن نجدی
۹٫سپرده به زمین|بیژن نجدی
۸٫تاملى بر تنهایى|حسین نوش آذر
۷٫بازنویسی‌ی بابوشکا|مرضیه ستوده
۶٫از بس که آدم ها گم می شوند.|کیارنگ علایی
۵٫بهترین منظره شهر|مهدی بهروزی
۴٫نادیا|مهدی علاقمند
۳٫مثل همیشه |میترا الیاتى
۲٫آناناس|فرخنده آقایی
۱٫سراسر حادثه|بهرام صادقی

  • داستان های ترجمه

۱۴٫خانه‌ای که به فروش رسید|فدریکو توتزی
۱۳٫دره‌ی کلاغ‌ها|بلکاسم روآش
۱۲٫یک روز خوش برای موزماهی|جی.دی. سلینجر
۱۱٫آنیوتا|آنتوان چخوف
۱۰٫اندوه|آنتون چخوف
۹٫باغ صدا|اَلبرتو روی سانچز
۸٫لباس نو |ویرجینیا وولف
۷٫یک داستان عجیب| ا. هنری
۶٫بخشی از کتاب ( کتاب خنده و فراموشی )|میلان کوندرا
۵٫پشیمانی|گی دوموپاسان
۴٫دختری که می افتد|دینو بوتزانی
۳٫آسمان سیاهِ شب|جرمی کِین
۲٫سه قدیس تیره|ولفگانگ برشرت
۱٫چشم، زن و دیگران|ری گریگ

نوشته شده در داستان | ۴ نظرات »

نویسنده: یک حوا در ۱۶ تیر , ۱۳۸۸


۱

صدای بلبل می‌آید. به نظرم اتاق آبی تیره است. تا چند دقیقه‌ی دیگر سر و صدای شیر حمام بلند می‌شود و یکی در را به هم می‌زند و شاید این بار هم یادش رفته که قرار نیست همه را بیدار کند. فکر کنم تا دو سه دقیقه‌ی دیگر اذان ساعت اتاق مامان با سکسکه‌ای خانه را پر کند و بعد از الله الله گفتن ادامه بیابد. یا زمین افتاده یا باتری‌اش دارد تمام می‌شود. سوغات مکه است و تایوانی ست.
ادامه مطلب »

نوشته شده در داستان | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۱۶ تیر , ۱۳۸۸

می‌دانستم هر آن ممکن بود سر و کله‌ی آن سه نفر پیدا شود. آخر خیال داشتم
خانه‌ام را بفروشم. با این همه وقتی توی اتاقم بودم و شنیدم که سراغم را
می‌گیرند، کلی خوشحال شدم.

خدمتکار نمی‌خواست آن‌ها را به خانه راه دهد و داشت می‌رفت که بگوید من
خانه نیستم. اما من در را به روی‌شان باز کردم و با لرزشی که سرتاپایم را
گرفته بود، سلام کردم. آن‌ها که از سادگی و دستپاچگی من به خنده افتاده
بودند، به هم چشمکی زدند و جواب سلامم را دادند. لابد فکر می‌کردند متوجه
منظورشان نمی‌شوم. اصلاً به این چیزها اهمیتی نمی‌دادند. این را به راحتی
می‌شد حدس زد. اما من هم خیال نداشتم تغییری در رفتارم بدهم. همان‌طور که
داشتم دست‌هایم را به هم می‌مالیدم، شتابزده گفتم:
ادامه مطلب »

نوشته شده در داستان | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۸ تیر , ۱۳۸۸


در زنگ زده استراحتگاه به یکباره باز شد و کارگران یکدست نارنجی پوش شهرداری که گرد بخاری نفتی وسط اتاق حلقه زده بودند، همزمان به سوی در برگشتند. با چشمان رک زده به جلو هیچ کدام جرات حرف زدن نداشتند؛ سرکارگر یک پارچه آتش شده بود. فریاد زد: ((مش قربون، مش قربون کدوم گوری هستی؟!)) پیرمرد کوتاه قد سرطاسی که لباس نارنجی چرک مرده اش از سرشانه وصله سبز سیر خورده بود، سربه زیر جلو آمد. سرکارگر درشت هیکل، یک قدم بزرگ به جلو برداشت؛ محکم پس یقه پیرمرد را گرفت و به طرف در خروجی کشاند. یکی از کارگران به حمایت نیم خیز شد که با نگاه غضبناک سرکارگر سرجایش نشست.
ادامه مطلب »

نوشته شده در داستان | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۸ تیر , ۱۳۸۸

ساعت که چهار بار دنگ و دونگ می‌کند سرم از لای کتاب می‌پرد بالا و ناگهان بیدار می‌شوم. هوا تاریک است. بلند می‌شوم و نگاهی به ساعت بزرگی که بالای سرم است می‌اندازم. مجبورم برای رفع حاجت از خانه بیرون بروم. دستشوییِ خانه مادربزرگ انتهای حیاط قرار دارد. از در چوبی هال یک پله پایین می‌روم. بعد چند متری ایوان را طی می‌کنم که به دو پله دیگر می‌رسم. کورمال کورمال با پایم دنبال دمپایی می‌گردم. همین طور که جستجو می‌کنم به این فکر می‌کنم که با این ناقوسی که پدربزرگ جای ساعت روی دیوار برای مادربزرگ به ارث گذاشته، بنده‌خدا چگونه می‌تواند بخوابد. هر یک ساعت که می‌گذرد، منِ جوان را بیدار می‌کند، چه برسد به این پیرزن. هر چه عدد ساعت هم بیشتر می‌شود با ضربات بیشتری اصرار به بیدار کردن آدم می‌کند. نمی‌دانم چیزی که شبیه هم زیر پاهایم پیدا کرده‌ام شبیه هم است یا نه؟! فقط می‌دانم که یکی دمپایی پای چپ است و آن یکی پای راست. مهم نیست فقط تا گند قضیه درنیامده باید به دستشویی برسم.
ادامه مطلب »

نوشته شده در داستان | بدون نظر »

تچر آی تی