داستان
برگردان: سیامک گلشیری کورمال کورمال از حومه تاریک شهر گذشت. خانههای ویران در برابر آسمان قد افراشته بودند. ماه به چشم نمیخورد و سنگفرش از قدمهای دیر هنگام در هراس بود. سپس به چوب لگد زد تا آنکه توفال پوسیدهای از آن نالهای کرد و جدا شد. چوب طعم شیرین و ترد داشت. کورمال کورمال از حومه تاریک شهر برگشت. ستارهای در آسمان نبود. نوشته شده در داستان | بدون نظر »
امروز سیوسه روز است سرکار نرفتهام. سیوسه روز است ماندهام خانه و هیچ نوشته شده در داستان | بدون نظر » ا ناتاشا توی راه پله همسایه روبروی اتاق شان بارون ولف را دید که نرده ها را نوشته شده در داستان | بدون نظر »
مسلما خداوند قوم ستمگر را هدایت نمیکند و البته روی تو به قبله ای که بدان خشنودی گردی بگردانیم.
شعرفارسی
نیمه ی مرطوب ماه
بیقرارم
خیس خستگی
سوگوار خفته
نوشته شده در داستان | بدون نظر »
۴۵٫پرستو، به غلط بادخورک|سارا قربانی ۴۳٫حجلههای خاموش | مهناز رونقی ۴۲٫آواز|نرگس قندچی
۱۴٫خانهای که به فروش رسید|فدریکو توتزی ۱ صدای بلبل میآید. به نظرم اتاق آبی تیره است. تا چند دقیقهی دیگر سر و صدای شیر حمام بلند میشود و یکی در را به هم میزند و شاید این بار هم یادش رفته که قرار نیست همه را بیدار کند. فکر کنم تا دو سه دقیقهی دیگر اذان ساعت اتاق مامان با سکسکهای خانه را پر کند و بعد از الله الله گفتن ادامه بیابد. یا زمین افتاده یا باتریاش دارد تمام میشود. سوغات مکه است و تایوانی ست. نوشته شده در داستان | بدون نظر »
میدانستم هر آن ممکن بود سر و کلهی آن سه نفر پیدا شود. آخر خیال داشتم خدمتکار نمیخواست آنها را به خانه راه دهد و داشت میرفت که بگوید من نوشته شده در داستان | بدون نظر »
در زنگ زده استراحتگاه به یکباره باز شد و کارگران یکدست نارنجی پوش شهرداری که گرد بخاری نفتی وسط اتاق حلقه زده بودند، همزمان به سوی در برگشتند. با چشمان رک زده به جلو هیچ کدام جرات حرف زدن نداشتند؛ سرکارگر یک پارچه آتش شده بود. فریاد زد: ((مش قربون، مش قربون کدوم گوری هستی؟!)) پیرمرد کوتاه قد سرطاسی که لباس نارنجی چرک مرده اش از سرشانه وصله سبز سیر خورده بود، سربه زیر جلو آمد. سرکارگر درشت هیکل، یک قدم بزرگ به جلو برداشت؛ محکم پس یقه پیرمرد را گرفت و به طرف در خروجی کشاند. یکی از کارگران به حمایت نیم خیز شد که با نگاه غضبناک سرکارگر سرجایش نشست. نوشته شده در داستان | بدون نظر » ساعت که چهار بار دنگ و دونگ میکند سرم از لای کتاب میپرد بالا و ناگهان بیدار میشوم. هوا تاریک است. بلند میشوم و نگاهی به ساعت بزرگی که بالای سرم است میاندازم. مجبورم برای رفع حاجت از خانه بیرون بروم. دستشوییِ خانه مادربزرگ انتهای حیاط قرار دارد. از در چوبی هال یک پله پایین میروم. بعد چند متری ایوان را طی میکنم که به دو پله دیگر میرسم. کورمال کورمال با پایم دنبال دمپایی میگردم. همین طور که جستجو میکنم به این فکر میکنم که با این ناقوسی که پدربزرگ جای ساعت روی دیوار برای مادربزرگ به ارث گذاشته، بندهخدا چگونه میتواند بخوابد. هر یک ساعت که میگذرد، منِ جوان را بیدار میکند، چه برسد به این پیرزن. هر چه عدد ساعت هم بیشتر میشود با ضربات بیشتری اصرار به بیدار کردن آدم میکند. نمیدانم چیزی که شبیه هم زیر پاهایم پیدا کردهام شبیه هم است یا نه؟! فقط میدانم که یکی دمپایی پای چپ است و آن یکی پای راست. مهم نیست فقط تا گند قضیه درنیامده باید به دستشویی برسم. نوشته شده در داستان | بدون نظر » |