کمی پنجره


بهمن قره داغی

نویسنده: یک حوا در ۸ تیر , ۱۳۸۸

خسته‌تر از پروانه
سالهاست
گٍردِ رؤیاهای سرخ باغچه‌ی خویش پر می زنم وُ
هنوز غربت تلخ همیشه را،
مزه می کنم
من خسته ام
و هیچ حاجتی به تایید هیچ پروانه ای نیست
کافی ست دگمه‌ی پیراهنِ پریروزم را باز کنی
تا پاره پاره های عریانِ عمرِ هزار پروانه را،
به سوگ بنشینی.

من خیسِ خستگی ام
بیا شانه هایت را
بالش خیلِ خستگی هایم کن
شاید شبی
زخمهایم را زمین بگذارم .

نوشته شده در بهمن قره داغی | بدون نظر »

نویسنده: یک حوا در ۲۲ اسفند , ۱۳۸۷

چنان به هم از خویش فاصله داشتیم
که نتوانستیم دریابیم همدیگر را
در کولاک کریه خویشتن خواهی
چنان که بایسته بود .
خروس وار به هم آنقَدُر پریدیم
تا خونِ کاکلانمان را
به خنده‌ی خلقی که به خلوتِ خیالشان
جز ایاتِ شهوت وُ شکم تلاوت نمی شود
چکه چکه بریزیم
تا امروز که مجروح از حماقت همدیگریم
جز شراره های شرم و شرم
شعری از نگاهمان نریزد
بی آنکه بدانیم در هیأتِ هابیل
عمری لباس قابیل را
از بالای ما می‌بریدند!

نوشته شده در بهمن قره داغی | ۲ نظرات »

نویسنده: یک حوا در ۱ اسفند , ۱۳۸۷

شتابان از زیر پنجره گذشت !
ردی از زخمش بر کتفٍ کوچه نشست !
کوچه پیش از شمعدانی پنجره پژمرد .

آهای بگو باد بیاید
بهار بارانی من نزدیک است
می خواهم تمامِ کبوتران اسیر را گریه کنم
می خواهم از زبانِ یاس ها
زخمِ داس را ناله زنم .
بگو باد بیاید
هوای مرده آزارمان می دهد
زخمِ کوچه تکثیر می شود
و من درامتدادِ این ثانیه های سنگین
پیر می شوم
بگو باد بیاید
بگو بیاید .

نوشته شده در بهمن قره داغی | یک نظر »

نویسنده: یک حوا در ۲۱ آذر , ۱۳۸۷

من شهر را خوب بُلَدم!
خیال می‌کنی دلم را،
نابُلَد بایدها به شهر آورده‌ام وُ به کاهدان زده‌ام؟
تو راستی راستی هنوز باورت می‌شود
که در خلوتِ خیابانِ این شهرِ ناشلوغ
که عطرِ عابرانش بوی بن بست می‌دهد
هیچ نگاهی طعمِ دریا را به دهانم نمی‌ریزد،
دلم را گم می‌کنم؟
منی که دیوارهای این شهر را دریچه‌ام
پروانه‌هایش را مادر
و نمازِ سحرگاهِ هر روزم را
به زبانِ زمین پرواز می‌دهم

تو فکر می‌کنی هنوز
دلم را ناشتای نوازش
و نابُلَد بایدها به شهر کوچ داده‌ام وُ
راز بیقراری قاصدک‌ها را
حالیم نیست؟
نه عزیز دلم!
من شهر را خوب بلدم
حتا تمام دنیایی را که تو امروز
به صفحه‌ی مانیتورت می‌بینی
من درست در هفت سالگی
در دوزخِ دستهای خسته‌ی پدرم
و زخمِ کتف‌های مادرم فهمیدم
اما فقط می‌خواستم در کوله بار فردا و فرداهایم
بذری از اگر وُ … شاید وُ … نکاشته باشم
و گرنه
بلدٍ بایدهای شهر
عطشِ واژه‌هایم را
فرو نمی‌نشاند.

نوشته شده در بهمن قره داغی | ۶ نظرات »

نویسنده: یک حوا در ۲۱ آذر , ۱۳۸۷

شبنمی شبیهٍ شهوتِ پاییز
خیس کرده بود
بال رؤیاهایش را وُ
نشسته
در سوگی سرد و سیاه
و مزه می کند
در اشکهای داغِ خویش
سراسرِ زندگی شورش را
که هیچ کس نبوده
صمیمانه ساعتی باورش کند
جز کرم هایی که فردا
جمجمه‌اش را خانقاه عیشِ پرشکوهِ خویش می‌سازند وُ
بارانی که گرم ترنم است
در چشم های دریده‌

نوشته شده در بهمن قره داغی | یک نظر »

نویسنده: یک حوا در ۲۹ آبان , ۱۳۸۷

نمی بخشمت !
بجای آنکه در خلوتِ خویش
پیاله‌ی شرابِ شادی هایم را
شعر بریزی
و از شانه‌هایم تا آسمان بالا روی
دزدانه
با تسبیحِ تزویرِ خویش
کدام خدا را شیطان مانده ای
که تمامِ حقیقت مرا حقیر می کنی.
چطور ببخشمت !

وقتی از عطرِ عریانِ عاطفه ام
بویی به بالایت نمی بینم .
و هنوز
پیراهنِ رؤیاهایت بوی پریروز می دهند
چطور ببخشمت
وقتی آهسته پا به خلوتِ خیالم می گذاری
تمام رؤیاهای روستائی ام را
رَم می دهی
نمی بخشمت مگر
حماقت خویش را
بر سنگ صداقتم بشکنی
و ایینه‌ای برایم بیاوری
تا تمامِ تنهایی هایم را
قسمت کنم .

نوشته شده در بهمن قره داغی | ۵ نظرات »

نویسنده: یک حوا در ۱۵ آبان , ۱۳۸۷

نیلوفرانه

چون دوستت می دارم
حتا آفتاب هم که بر پوستت بگذرد
من می سوزم
پاییز از حوالی حوصله‌ات که بگذرد
من زرد می شوم
روسری زردت که از کوچه عبور می‌کند
عاشق می شوم
و تا کفش های رفتنت ‌جفت می شوند
غریب می‌مانم
و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو
من سبز می‌مانم

که نیلوفرانه دوستت می دارم
نه ماننده‌ی مردمانی که دوست داشتن را
به عادتی که ارث برده‌اند
با طعم غریزه نشخوار می کنند
من درست مثل خودم
هنوز و همیشه دوستت می دارم

نوشته شده در بهمن قره داغی | ۵ نظرات »

نویسنده: یک حوا در ۱۲ مهر , ۱۳۸۷

نه در قصه های مادر بزرگ دیدم
نه در خواب
که روزی ساده می‌کارم
بالهای پروازم را
پشـت پرچینِ کوتاهِ نگاهِ کبوتری
بیگانه با خواب ها وُ بازی های دیروز
و تنها می مانم
با تصویری از پروازها

حالا می فهمم که آدمی را
آفریده‌اند
تا همبازی تقدیرِ خویش باشد.

نوشته شده در بهمن قره داغی | ۲ نظرات »

نویسنده: یک حوا در ۵ مهر , ۱۳۸۷

پاییز

پر شده ام
از پاییز و قاصدک
منی که بیدار مانده ام
تا به تماشا بنشینم
ویرانی خوف ناکی را
که هیچ جغدی ندیده حتا به رؤیا .

روزگاری رنگارنگ وُ
غروری غارت شده
با کلاغانی که در کلامشان

ایاتِ مقدس را نشخوار می کنند
و از ایمانشان هر شب
طنابِ دارِ ما را
دار می زنند
هنوز بیدار مانده ام
تا بر سرنوشتٍ سیاهِ خویش
سوگواری کنم
درست آنگونه که تاریخ بر تقدیرِ هابیلیان
که پر شده ام
از پاییز و قاصدک .

نوشته شده در بهمن قره داغی | ۳ نظرات »

تچر آی تی